امین انصاری
    درباره  ::: لینکستان  ::: راه های تماس  ::: صفحه نخست :::        
 
 
 
داستان کوتاه
 
     
 
دکمه - منتخب جایزه ادبی ایران
 
     
 

مثل همیشه وقتی دکمه ی قرمز گوشی رو فشاردادم، تماس قطع شد. اما این بار با همیشه فرق داشت. هنوز حرفش تموم نشده بود. داشت یه چیزایی می گفت. از دستم حسابی کلافه بود. داد می زد. هوار می کشید.گوشم سرخ شده بود. به قول خودش مشغول درد دل بود. اما، حرفاش به نظرم زیاد مهم نیومدن. پس، قطع کردم ... نه این که عادت به این کار داشته باشم؛ اولین بار بود. دکمه ی قرمز رو فشار دادم و خلاص!
دیگه از پا افتاده بودم. پاهام رو به زور روی زمین می کشیدم. چشمام دنبال جایی می گشتن که روش بشینم. ایستگاه اتوبوس خالی بود. صندلی هاش رو تازه عوض کرده بودن. صندلی های قرمز؛ درست رنگ دکمه ای که چند دقیقه قبل فشارش داده بودم.
نشستم. ساکتِ ساکت. انتظار زیادی بود که اونوقت شب -شایدم صبح- کسی اون اطراف باشه. سگ و گربه ها هم تعطیل کرده بودن. تو همون حس و حال که نمی دونستم دنبال چی می گردم و اصلاً واسه چی سر از اون صندلی در آورده بودم، دیدم یه سایه داره به سمتم میاد. مدام دستشو می برد کنار صورتش و باز می آورد پایین. نزدیک تر که شد، فهمیدم که اونم درگیر ور رفتن با دکمه های گوشی بی صاحبشه...
بی سلام و احوال پرسی، کنارم نشسست. البته دلیلی هم برای اینجور تعارفات نبود. تنها چیز مشترکمون درگیری با دکمه های گوشی هامون بود و اینکه احتمالاً اونم مثل من دلش می خواست جایی بشینه و همینطور هم شد. دو سه تا صندلی با هم فاصله داشتیم. مرتب یه دکمه رو فشار می داد و گوشی می گرفت دم گوشش و خیلی عصبی تکرار می کرد، "بردار! ... بردار! ... خواهش می کنم!! ..." . این شد که دستم اومد احتمالاً درگیرِ یه دکمه ی سبزه ... چند دقیقه ای رو به فحش دادن به خودش و وررفتن با گوشیش گذروند تا اینکه طاقتش طاق شد و راه اومده رو با همون حس و حال برگشت...
اون می رفت و من هر لحظه تنها تر می شدم. احتمالاً آخرین کسی بود که اونوقت شب، شایدم صبح گیرِ دکمه های گوشیش بود. کم کم احساس کردم دلم برای صداش تنگ شده. خیلی مُرَدد شمارش رو گرفتم و دکمه ی سبز رو فشار دادم. دو تا بوق می خورد و قطع می شد. به گمونم فهمیده بود رنگ یکی از دکمه های گوشیش قرمزه؛ درست رنگ صندلی های ایستگاه اتوبوس ... جایی که دیگه نمی شد توش نشست ...

 

 
     
     
 
گُلبهیِ تر و تمیز
 
     
 

بعد از ده ساعت کار، خسته و کوفته ایستاده بودم کنار خیابون. مطمئن بودم که خوابم. بی حس و خمار. تنها چیزی که آرزوشو داشتم یه لیوان چای داغ بود و یه جایی که خودمو پخش کنم تا فردا صبح؛ باز بیدار شدن و یه لیوان شیر سرد و خیابون و شرکت و دو ساعت بیشتر موندن. چاله چوله ها زیادن؛ وقت کمه؛ آخر ماهم که مثل برق سر می رسه. خستگی که امون آدمو می بره، کارِت میشه تو شیش و بش خواب و بیداری، بد و بیراه گفتن به زمین و زمان... کاری که من می کردم...

بوق زد؛ اونم چه بوقی! به قول خودشون بوق بنزی- برق از سرم پرید... تا خواستم ببندمش به فحش، از لای یه ذره شیشه که پایین کشیده بود گفت، مستقیم میری آقا؟. خسته بودم. سرد بود. فحشو به خودم دادمو چپیدم تو ماشین. مسافر دیگه ای نبود. تا به خودم اومدم و یکم گرم شدم، دیدم یه صدایی که به نظرم زیادی شاد میومد، گفت، بفرمایید آقا!. دقت که کردم دیدم یه دویست تومنی رو گرفته جلوی صورتم. پیش خودم گفتم لابد حواس پرتی داره. صدامو صاف کردم و بهش گفتم که هنوز کرایه ندادم. خندید و گفت، حالا نمیشه اول من باقی پولتو بدم؟!. تعجب کردم اما حال و حوصله ی چونه زدن نداشتم. پولو گرفتم و دیدم می خنده، نگاش که کردم گفت، حالا یه سبز بده بیاد!. گفتم، سبز؟!. خندید و گفت، آره دیگه! بدجور پرتی جوون...منظورم هزاریه!. تازه فهمیدم چی میگه. دست کردم تو جیبم و از بین همه ی پول خوردایی که لای دستمال کاغذیو قبض تلفن بودن، یه هزاریه خسته رو در آوردم و دادم بهش. چند ثانیه نشد که دیدم باز دستش دراز شد سمتم و گفت،  خدا برکتت بده! اینم یه گلبهی! ... خندیدم و پونصدی تر و تمیزو که از دستش می گرفتم، درست جلوی در خونه بودم. آخرین همبازی اون شبشو خندون پیاده کرد و رفت.
 
     
 
شن لای ناخن ها
 
     
 

پیرمرد کنار ساحل منتظر بود. مرا می پایید. بادبان را کشیده بودم، تا به دریا بزنم.
دریا ... می شود رفت ... بی کفن ... بی کافور ... بی اشک ... بی خداحافظ ... می شود رفت ... قایق آماده است. پیرمرد به همان اندازه که خواسته بودم، کفش را سوراخ کرده بود. با انگشت های ترک خورده اش دسته ی پول را شمرد و باز  شمرد. نمی  شد خطر کرد. این مشتری با همیشه فرق دارد. بازگشتی در کار نیست.
باد در بادبان می پیچد ... مهتاب دریا را مثل روز روشن کرده ... امواج غرش کنان، تن به ساحل می دهند. کمی قبل، پیرمرد برای آخرین بار دستمزدش را شمرد، با قایقش خداحافظی کرد و رفت. من ماندم و ماه و قایقی که می رفت خاطره شود. آب بالا آمده. بوی طوفان به مشام می رسد. بالا می روم ... پایین می آیم ... به چپ و راست پرتم می کند ... برگشتی در کار نیست ... نه ساحل به چشم می آید، نه پیرمردی که دیگر به قهوه خانه رسیده بود و پشت میزی ماجرایم را برای رُفقا تعریف می کرد و می خندید.
باز هم بالا ... باز هم پایین ... چپ ... راست ... حالم به هم می خورد ... سرم درد می کند ... می ترسم ... نفسم بالا نمی آید ... تکان می خورم ... تکان می خورم ... تکان می خورم ...
صدای مادر می آید. دستم را می کشد. نان در خانه نداریم. نزدیک ظهر است. هوا روشنِ روشن ... تنم خیسِ خیس ... دهانم شورِ شور ... شِن، لای ناخن ها ...

 
     
     
 
گزارش صفر
 
     
 

چشمم را که باز کردم، نگاهم درگیر تقویم دیواری پیری شد، که ده ماهی از آویختنش گذشته و سخت تر از قبل، درگیر سوزی که همیشه از باریکه ی باز پنجره آزارش داده، دست و پا می زند. رنگش برگشته، اما هنوز سال هزار و هفتصد و ... . باقی اش مهم نیست. از این چند سال، -شاید هم چند ده سال،-  آنقدرها هم یادگار خوب و مبارکی در خاطرم نیست که بخواهم گذشتنشان را به رخ کاغذها بکشم. همین بس است؛ هزار و هفتصد!. به نظر از سرم هم زیاد است.
تازه چیزهایی دارد دستم می آید. دیشب ... دیشب که نه! صبح رسیدم. ساعت حدود دو و نیم بود به گمانم. از ساعت ها خوشم می آید. از عدد دقیقشان. تکرار می شوند. مثل روزهای هفته یا روز های ماه، می روند و می آیند. همین، دلگرمی است. امروز نشد، فردا؛ بلاخره ساعتی هست که چیزی پیش بیاید، حالم را عوض کند. همین که نمی شود گفت تمام چهارشنبه ها بد بودند، خیلی خوب است. کاش می شد جمعه ها هم اینطور باشند. اگر می شد!. حالا که از چیزی بدم می آید، باید پنج شنبه شبی، یا بهتر است بگویم، جمعه صبحی، آنقدر دیر بخوابم، که وقتی چشم باز می کنم، دستم بیاید که عدل، از تمام این جهنم، غروبش نصیبم شده! باز هم غروب جمعه!
به یاد هر روز دیگری، از رخت خواب می کنم. خواب آلود و گیج، لباس های دیشب، که هنوز عطرشان خیلی کم رنگ به هواست را کنار می زنم و راه دستشویی را پیدا می کنم. آینه حرف هایی دارد. جای دکمه ی بالشت روی پیشانیم سرخِ سرخ است. موهایم حسابی خواب رفته اند و چشمم خمارِ خمار به او گوش می دهد. آب سرد، این روزها استخوان را به درد می آورد. مختصر آبی به صورتم می زنم. نمی خواهم اما باید این جمعه را هم بگذرانم. لاجرم آشپزخانه، یخچال و یک بسته از استروبرانیس باقی مانده ی دیروز که همراه با شیر سویا خیلی می چسبد. این پستاندار خاکزی، آنقدر روزگار بدی را می گذراند، که می توانم ادعای آب خالص مبنی بر شیر بودن را راحت تر قبول کنم، تا نوشته ی روی پاکت را.
هنوز گیجِ گیجم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. بدنم مثل چوب، خشک شده. نفهمیدم چطور به خانه رسیدم. اصلاً خودم آمدم، یا کسی همراهم بود. سایه اش به خاطرم می آید؛ کنار دیوار همسایه، وقتی می گفت مراقب خودم باشم. حرفهای دیگری هم می زد، اما به یادم نمی آیند. باریاش کار خودش را کرده. نمی دانم چرا مجبوریم هر بار این جوشانده ی مزخرف را پایین بدهیم و به خانواده ی نداشته مان لعنت بفرستیم. هربار سرم گیج رفته. هربار گنگ تر از قبل خانه را پیدا کرده ام. از حال دیگران خبر ندارم، اما اینقدر می دانم که هربار خواستم از کس دیگری درباره اش بپرسم، پشیمان شده ام. شاید فقط به من نمی سازد که هیچ کس حرفی به میان نمی کشد. شاید هم ... نه! خودم دیدم که وقت خوردنش ماتحتشان از تلخیش می سوخت. ولی حرفی نمی زنند. به قولی، قانون قانون است!
حواسم که سر جایش برگشت، اینها را نوشتم. دوست دارم به زمان حال بنویسم. با اینکه خودم بهتر از هر کس دیگری می دانم از چه چیزی خوشم می آید، اما از تکرار همه ی عشقی که به حال دارم همیشه لذت برده ام؛ مثل هر کس دیگری که از یادآورری نداشته هایش محظوظ می شود! به هر حال، نه رنگ امروزم را دیده ام، نه حالی برای دیدنش دارم. پس حال ... حال ... حال ... حال را دوست دارم!
خوب، این گزارش صفر است. گزارش از چیزی که نمی دانم چیست. تا به امروز به خیلی چیزها فکر کرده ام. اما این یکی، مجال فکر کردن نمی دهد. از شروعش حتی یک قدم آنطرفتر نگذاشته ام. نشد که بگذارم یا نگذاشتند. مهم نیست. حالا که اینجا پشت دستگاه نشسته ام و بالای صفحه تایپ کرده ام، گزارش صفر! یعنی هیچ اتفاقی نیافتاده یا اگر هم افتاده باشد، به یادم نمی آید. چیزی که باعث می شود شروع کنم، خستگی است. خستگی از همه ی بن بست های این چند وقت که گاه و بی گاه ته هرکدامشان گیر کرده ام و گاهی به زور خواب و گاهی تلخی باریاش از یادم رفته اند. کمتر پیش آمده چنین اعترافی در کار باشد، اما واقعیت دارد، من گیر کرده ام!
چیزی که امروز، یا تقریباً امشب را از همه ی روز و شب های قبل، یا شاید غروب های جمعه ی قبل متفاوت کرده، یک جمله است؛ یادت باشد، چیزی برای نوشتن نیست!  عجیب ترین حرفی که در تمام زندگی ام شنیده ام. باورش خیلی سخت بود که چیزی برای نوشتن وجود نداشته باشد؛ پس، شروع کردم. من آدم همین روزها بودم، که چیزی نبود و می نوشتم. عجیبتر، شنیدن این جمله از زبان کامرا بود. از بین همه ی گروه، چرا باید زیر گوش من این را زمزمه کند؟. با آن صدای دورگه، که وقتی بخواهد حسابی گیراست. اصلاً مجال هیچ حرف دیگری را برایم نگذاشت. وقتی به ترفندی تنها شدیم، نصف صورتش با موهای لخت و بلندش پوشیده بود و بی هیچ مقدمه ای حرفش را زد. حتی یادم می آید آخرش را دو بار تکرار کرد؛ چیزی برای نوشتن نیست، و رفت. تقریباً همه، یا بهتر است بگویم، مطلقاً همه ی گروه می دانند که من روزگارم از نوشتن می گذشت. خوب هم می دانند که قلمم فدایی داشت. حالا چطور شد که سراغم آمده اند. چرا کامرا؟! اگر این قضیه آنقدر اهمیت دارد که هیچ چیز برای نوشتن وجود نداشته باشد، چرا خود داریو سراغم نیامد؟ روز اول قراری برای اینجور حرف ها نداشتیم. آن زمان چیزهای دیگری هم از ذهنم گذشتند، اما مگر آن باریاش لامصب می گذارد چیزی به یاد آدم بماند!
به هر رو، بعد از این همه مدت، این قراضه را راه انداختم و محض آنکه لااقل به خودم ثابت کنم همیشه چیزی برای نوشتن هست، شروع کردم. باید دستی هم به سر و روی این بدبخت بکشم؛ از این سیاه تر نبوده هیچ وقت. همین که ائتلاف این همه مدار و سیم، هنوز دم از اعتصاب نمی زند، خیلی حرف است! در این خلاء که روزگارم می گذرد، که نه حرف بکری می شنوم و قرار هم نیست که بشنوم، بهتر است، پچ پچِ کامرا را به فال نیک بگیرم و یادم بیاید که قطار این حروف کوچک، هنوز هم رنگی دارد که بشود ثانیه ها را کنارش گذراند. این گزارش صفر بود! انگار سایه هایی از پشت شیشه گذشتند...

 
     
 
یادگاری
 
     
 

پیرمرد اونور خیابون دیشب مرد. آره! اتفاقی که هر شب نمیفته... لابد وقتش رسیده بود. به اندازه ی شبی دو سه نخ تیر و بهمن رفیقش بودیم. بی اسمو نشون. صداش می کردیم سیّد و اونم وقت تعریف کردن خاطره هاش، گهگاهی می گفت، جوون! حواست اینجاست؟!. اما امروز سر جای همیشه اش نبود؛ جایی که شبا می خوابید و روزا کاسبی می کرد. به نظرم عجیب نیومد. شایدم زیادی هول امتحان برم داشته بود. عصر، بعد اینکه تو حال و هوای خودم از دانشگاه برگشتم و در اتاقو باز کردم، دیدم مهدی کنار پنجره نشسته و زُل زده به خیابون. سلام نصفه و نیمَمو که جواب نداد، دستم اومد که یه اتفاقی افتاده. رفتم نشستم پیشش. یه نخ بهمن گوشه ی لباش آویزون بود و راست به اونور خیابون زُل زده بود. نگاهشو که تعقیب کردم، چشمم افتاد به گاری آهنی سید که روش پارچه ی سیاه انداخته بودن و یه کاغذی هم چسبونده بودن بهش.
پیرمرد اونور خیابون دیشب مرد. به اندازه ی شبی دو سه نخ بهمن و تیر اشکی ریختیم و یادگارشو پُک به پُک فراموش کردیم.

 
 

 

 

 
 
   
   
   
       
 

انتشارات شلفین، پشتیبانی حقوقی از مجموعه مکتوبات منتشره در این وب سایت را به عهده می گیرد.
کلیه حقوق مادی و معنوی این وب سایت و محتویاتش، متعلق به www.havayegoftan.com بوده و هرگونه استفاده یا برداشت از آثار، تنها با مجوز نویسنده ممکن خواهد بود، و هر گونه استفاده بدون ذکر ماخذ، پیگرد قانونی دارد.

 
Designed by Amin Ansari - 2009