نيست ...
نه حرفي که با تو باشد ...
نه اشکي ...
نه ...
هيچ ...
نه حتي تو !
اينجا، همان انتهاست ...
نه سنگي آنطرفتر ..
نه بالاتر ...
نه پايين تر ...
دريا چيزي کم دارد ...
به صخره مي کوبد ...
باز می کوبد ...
بالي که در کار نيست ...
قلب که از تپيدن ايستاده ...
سرم را مي دهم،
شايد دستم را بگيری ... |