| |
نمایشنامه |
|
| |
در صورت تمایل به اجرای نمایشنامه ها بعد از صورت فراهم بودن شرایط متن کامل نمایشنامه تقدیم خواهد شد |
|
| |
|
|
| |
خط سفید |
|
| |
|
|
| |
زائری در سفر طولانی خود وارد زیارتگاه یک مرتاض می شود و ...
قسمتی از گفتگو
زائر: من کار خاصی نکردم... خیلی اتفاقی فهمیدم زندگی من و تو، تو دوتا جهت متفاوت طی می شه... من مثل همیشه به مردم جدیدی توی دنیا رسیدم و شروع کردم به حرف زدن...
مرتاض: چه حرفی آخه؟!!
زائر: من فقط بهشون فهموندم که تو این دنیا چقدر تنهان!
مرتاض: تنهان؟! کی گفته اونا تنهان؟!! به چه جراتی این حرفو می زنی آخه؟!!! اونا کلی چیز دارن که دور و برشونو پر کرده!! اونهمه آدم که هر وقت بخوان می تونن کنارشون باشن؛ اما من...
|
|
| |
جعبه |
|
| |
|
|
| |
زن و شوهر جوانی در صلح و صفا زندگی را می گذرانند تا اینکه آگهی چاپ شده در یک مجله توجه آنها را به خود جلب می کند...
قسمتی از گفتگو
لونا: اِ ... گوش کن! (لئون دست زیر چانه می زند و چشمهایش را میبندد. روزنامه را برمی دارد و با دست دیگر خودکار را از نخش گرفته و در هوا می تاباند.) ... خوب ... نوشته ... اسم نوه عمه ی برناردشاو که تو ده سالگی خیلی مریض بوده ...
لئون(برق از سرش پریده): چی؟!!
لونا: گفتم دیگه! ... نوه عمه ی برناردشاو که تو ده سالگی خیلی مریض بوده!! ... شیش حرفیه!
لئون: قدیما سوالای بهتری می پرسیدی!
لونا: این حیوونیا که گناهی ندارن! ... مگه چند تا سوال می شه درآورد ... تو این سالا بعضی شبا از همه ی زحمتی که می کشن، بغضم گرفته... فکرشو بکن! الان دوازده ساله که این مجله هر روز یه جدول جدید چاپ کرده ... بهشون حق بده لئون! |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
نارنجی |
|
| |
|
|
| |
جوانکی در یک کافه مشغول خواستگاری از دختر شهردار است که...
قسمتی از گفتگو
جوان:( حالت سر مستي به پسر دست ميدهد .. به دختر زل زده ..) خوب .. خانم زيبا! ... امروز همونطور که چندين بار عرض کردم، واقعا روز زيبائي به نظر مي رسه! ... من که تو حال خودم نيستم! ... تو همچين روزاي زيبائي آدم فقط بايد حرفاي زيبا بزنه ... نظر شما چيه؟! ... نه!! ... نه ... نه! بگذاريد خودم بگم! ... آره بگذاريد نشون بدم که واقعا چقدر مي تونم زيبا صحبت کنم ... اين فرصت رو از من نگيريد! ... ( شيشكي ميبندد ... ) واقعا سپاسگذارم! ... من احساس مي کنم، بعضي روزها، خداوند کائنات رو به دوست داشتن دعوت مي کنه! ... روزائي هست که آدم، حتي نسبت به يه توله سگ که داره کنار خيابون ... عذر مي خوام ... بي تربيتي مي کنه هم، احساس برادري داره! ( صورتش را روي ميز ميگذارد و در حال خود ادامه ميدهد ...) ... آدم دلش مي خواد بره، کنارش بشينه ، دست بندازه دور گردنش و با تمام وجود بهش بفهمونه که چقدر احساسش رو درک مي کنه !! .. (دستها را زير چانه مي گذارد و چشم هايش را مي بندد ...) اوووم! ... يه توله سگ دوست داشتني كه تا قبل از اون هيچ وقت نديده بوديش! ...
|
|
| |
|
|
| |
خرس |
|
| |
|
|
| |
زن مطلقه ای اولین بار بعد از جدایی یکی از همکارانش را برای ایجاد رابطه ای جدید به خانه اش دعوت می کند و ...
قسمتی از گفتگو
رعنا : كنار اومدن با شرايط من سخته! ... مي بيني كه! ... حتي نمي تونيم دو كلمه حرف با هم بزنيم ...
بهروز : به نظر منم نمياد كه شرايط پذيرفتني تري نسبت به تو داشته باشم ...
رعنا : دليل نميشه اون چيزي كه به نظر تو مي رسه حتما درست باشه!
بهروز : اين قضيه اتفاقا در مورد تو هم صادقه! ... در ضمن بهتره در مورد گريه هاي اين طفلك حكم عمومي ندي!
رعنا : امشب اينجوري، فردا شبم يه شكل ديگه ...
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
بمان |
|
| |
|
|
| |
از صدای تصادف سختی که در خیابان اتفاق می افتد، رضا از خواب می پرد و سراسیمه خود را به پنجره می رساند که متوجه می شود، نرگس در تاریکی اتاق نشیمن نشسته است...
قسمتی از گفتگو
نرگس : بگو ببینم فردا قراره چی کارا کنیم؟!
رضا : فردا؟! تو بگو ...
نرگس : من؟! ... من ... دلم می خواد با هم بریم شمال ...
رضا : شمال؟!! یه روزه؟!
نرگس : آره ... یه روزه ...
رضا : اینجوری که همه اش باید تو راه باشیم ...
نرگس : من دلم لک زده واسه دو ساعت قدم زدن روی شن ها ...
رضا : روی شن ... مثِ اون وقتا ...
نرگس : اونقدرام دور نیست ...
رضا : نه ... نیست ... به شرطی که من خونه شنی بسازم ...
نرگس : منم رو شنا می دواَم ... بدشم کلی چیز دارم که با چوب روشون بنویسم ... تازه نزدیکای ظهر می رسیم به جمع کردن گوش ماهیا ...
رضا : آره ... بعدشم آتیش روشن می کنیم و ... آی اگه بارون بباره ...
|
|
| |
|
|