امین انصاری
    درباره  ::: لینکستان  ::: راه های تماس  ::: صفحه نخست :::        
 
 
 
داستان های بلند
 
 

برای ذخیره ی فایل داستان، لطفاً روی لینک دانلود کلیک راست کرده و گزینه Save target as یا Save link as را انتخاب نمایید

 
     
 
آنها هیچ از بهشت نمی دانند ::: 1385
 
 
Amin Ansari  

یادت می آید، چقدر کُند شش را در هشت ضرب میکردم و تو میخندیدی، انگار هیچوقت یاد نخواهم گرفت! راست میگفتی ... هنوز هم دوست دارم بگویم چهل و نُه! و تو باز به من بخندی ... من گرانتر از اینها هم لبخندت را خواهم خرید . خیلی گرانتر از این حرفها!

 

این کتاب توسط نشر ثالث به چاپ رسیده و قابل دانلود نمی باشد. علاقمندان می توانند آن را از کتابفروشی ها تهیه نمایند.

 
 
امانم را بریده اند ::: 1386
 
 
Amin Ansari  

به سكوت دريا ايمان داشتم... صداي امواج همان سكوت دريا بود... غير از آن، با بيابان چه فرقي داشت؟!... خيابان كشيده اند... آن اطراف كه قايق هاي شكسته خوابيده بودند... دكان لوكس فروشي، درست جاي همان تپه اي كه خود را از بالاي آن مي غلطاندم تا ماسه ها را، آن پایين، براي هزارمين بار تجربه كنم... بچه ها بزرگ شده اند... زندگي مي خواهند... چيزي مي خواهند كه سر سفره شان بگذارند... پس، عروسك ها را اعدام كنيد !
ترسيدم... به سر و صورت اين مردم خون پاشيده اند...

 

 
 
لطفاً زنگ بزنید ::: 1386
 
 
Amin Ansari  

برایم جالب بود، و البته شاید غافلگیر کننده حتی، که قبل از من، آن همه آدم، چه در خاک سرزمینم و چه خارج از آن، آنقدر فکر و حکمت و فلسفه را از خود ساطع کرده بودند؛ و آن همه حکم، که از چپ و راست، صادر شده بود، که می توانستی حتی عطسه کردنت را هم قانونمند کنی ...
کجا ایستاده بودم؟!! ... در آن همه بی مسلکی چه می­کردنم ؟؟! ... دقیقه ها چگونه گذشته بودند؟!! ... چرا پدر من و آقامیر، هیچ چیز از زندگی و اسرارش نمی دانستند؟!! ... این چه عدالتی بود که مرا در آن ارتفاع، که بازی هایش خیلی با جمله های آن کتاب ها فاصله داشت، متولد کرد؟!! ... که تا آن سن و سال بویی از دانستن نبرم ... من، گرم بازی با الفبای بچگی بودم انگار ! ...

 
 
من در فراقش غمگین است ::: 1387 - یک تجربه که دوستش داشتم
 
 
Amin Ansari  

مریضیش چیست؟!... اسکولیوز حاد کمر!... نشنیده ام!... پس لابد سرطان دارد... خوب!... این را شنیده ام!... شاید هم مریض نیست... پس چه مرگش شده؟!... با شوهرش حرفش شده... با شوهرش؟!... دختر آنها فقط ده سال دارد که آنقدرها هم زیاد نیست!... آنقدرها هم کم نیست... ولی شوهر؟!!!... ممکن نیست!... قبول... ... مهری آهنگی قدیمی را با خودش زمزمه می کند... همانی که وقت نامزدی، توی کوچه ها می رفتیم و می خواندیم... مهری... مهری!... فرشته ای... کاش زودتر وقت شام برسد!!. باز هم سوال... "دختر با پدرش رو هم ریخته!... خدای من!... چطور با یک دختر ده ساله می شود رو هم ریخت؟!!!... می شود؛ ده سال کم نیست!... زیاد هم نیست!!... شاید سنش بالاتر باشد... سی... سی و پنج!... ترشیده است!... نکند عاشق پدرش شده؟!... نکند..." صدای در می آید...

pdf دانلود داستان به صورت

 
     
 
هفت سال تنهایی ::: 1387
 
 
Amin Ansari  

- صدای باد که میاد، احساس می کنم یه فوج کبوتر از بومتون می پرن و میرن هوا... اونقدر بالا میرن، که یه تیکه ابر سفید میشن انگار... آسمونو طی می کنن... این طرف... اونطرف... دیدی بعضی وقتا دلت می خواد بال داشتی و پر می کشیدی جایی که دست کسی بهت نرسه؟!
فرهاد سری به نشان تایید تکان داد و چشمش را بست... مهری ادامه داد...
- منم دلم خواسته... دلم خواسته تا می شه بپرم... اون بالا.... بشم یکی از اون کفترا که از بوم شما پر می گیرن... دلم می خواد ببینم از اون بالا زمین چه شکلیه...
- لابد خبری نیست که بر می گشتن روی بوم... لابد فرق ام نمی کنه، که هر وقت می رفتم اونجا، دورمو می گرفتن و دونه می خواستن...

 
 

 

 

 
   
   
   
   
   
   
 
   
   
   
       
 

انتشارات شلفین، پشتیبانی حقوقی از مجموعه مکتوبات منتشره در این وب سایت را به عهده می گیرد.
کلیه حقوق مادی و معنوی این وب سایت و محتویاتش، متعلق به www.havayegoftan.com بوده و هرگونه استفاده یا برداشت از آثار، تنها با مجوز نویسنده ممکن خواهد بود، و هر گونه استفاده بدون ذکر ماخذ، پیگرد قانونی دارد.

 
Designed by Amin Ansari - 2009