دیدم دیگر نشستن فایده ندارد... تا به خودم بیایم، رفته ام، و هنوز طوری که باید صدایم را کسی نشنیده است... دیدم باز کلی حرف دارم که در هم می لولند و روی میز خاک می خورند... پس، ماهی سیاه کوچکی شدم و بی خیال تمام بزرگترها وُ تبصره ها وُ بهانه هایشان، تن به آبی زدم که نمی دانم به کجا می ریزد؛ چیزی شبیه انتحار...
اینجا، در هوای گفتن، حاصل بیش از هشت سال همنشینی با کاغذ و قلمم را جا می گذارم و به امید نگاه امنت، تمام کلماتم را در این سفره ی بی نان، با تو شریک می شوم...
امین انصاری